DataLife Engine > قلم > جوونه قصه‏ی ما

جوونه قصه‏ی ما


19 مهر 1390. نويسنده : admin
"ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا وانصرنا علي القوم الكافرين"


امشب دوباره دلم حال و هوای داستان تعریف کردن به خودش گرفته میدونم شاید تکراری باشه برا همتون ولی شاید شنیدنش خالی از لطف نباشه ،ولی شاید چاشنی دل شکسته من حال و هوای تازه ای به این داستان بده و شایدم...

جوونه قصه‏ی ما


یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود!


بازیگر نقش اول داستان ما نوجونی هاش باصفا بود با خدا بود،اهل دغل و ریا هم که نبود ،برا خودش عالمی داشت اهل نمازو دعا بود مناجاتاش با صفا بود رفاقتش با خدا بود نوکر اهل بیت بودش شهادت حسرتش بوده .دنیا قشنگ بوده براش آدما پاک بوده براش ...

اما حالا نوجوونه جوون شده بقیه میگن برا خودش کسی شده ! ای بگی نگی خودشم مدعی شده ،چهره زیبایی داره ریش بلندیم داره تازه یادم رفت که بگم یقه سه سانتی هم داره ،خلاصه اینطوری بگم ظاهر زیبایی داره ولی درگوشی بگم خودش داره کم میاره، دنیای زیباش دیگه زیبایی نداره براش. جایی نداره دنیا برای فکراش. هرجا میره صحبت پول و ماله. حرف خدا،اهل نماز ،روزه و امر معروف ،مال حلال، خمس و زکات همه میگن جاش فقط تو کتابه. راستی یادم رفت براتون بگم، آدمای قشنگ فکرش همه، هرجای پای پوله حالشون خرابه ،سادگی معنایی نداره برا زندگیشون ،مهمتره حرفای مردم از افکارشون .پای عمل بیاد وسط ، خدا باید کمک کنه تا وسوسه نیاد تو افکارشون....

جوونه قصه ی ما حالا غصه داره ! نه توی دنیا ،نه پیش محبان خدا انگاری جایی نداره.دنیا فشار آورده به روی فکرش ،شیطون نفوذ کرده درون قلبش. نماز میخونه فقط از رو عادت ،دعاش شده پول و ماشین و ثروت .خلاصه بچه ها حالش خیلی زیاد خرابه. اگه به دادش نرسید وضعیتش سیاهه...!

بازگشت به صفحه قبل